باید تو رو پیدا کنم ؛ شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی ؛ تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بیتاب منی، بازم منو خط می زنی باید تو رو پیدا کنم ؛ تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من ، می تونه ارومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطر تنت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بونت حتی از این کمتر نشی این روزها دنیای من تقسیم شده به «دنیای بی تو» و «دنیای با تو» پیش تر ها .نه اینکه روزهای بدی باشند اما پریشان تر از آنند که اسم روز داشته باشند گیجی و رخوت عجیبی دارند ساعت ها سپری می شوند و بعضی هاشان را به امید روزهای بعدی انتـــــــــــــــــــــــــــــظار شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم سلام خدای مهربون و بخشنده: خدا چرا همه برای این دنیا تلاش میکنن! تو مگه نگفتی من آرامش را تو اون دنیا به بندهام میدم!؟ پس چی شد! خدا چرا همه به خاطر راحتی تو این دنیا دست به همه کاری میزنن!؟ خدا چرا همه دوس دارن به راحتی چیزی رو به دست بیارن بی اونکه براش زحمتی بکشن!؟ خدا جونم چرا به یکی میدی که یادش به تو نیست!؟ به یکی هم نمیدی و همش هم میگه خدایا شکرت!؟ خدا چرا ما آدما خوشی میزنه زیر دلمون!؟ خدا چرا آدما چند رنگ دارن چرا وقتی باتوکار دارن بیاد تو میفتن!؟ چرا میدونم که ناراحت نمیشی که بندهات بعضی وقتا بیاد تو هستن چون تونیازی نداری!؟ خدا جونم چرا بین آدما اینقدر فاصله هست !؟ چرا بعضی ها پول و زندگی تو این دنیا از همه چی حتی تو واجب تر میدونن !؟ خدا تو که میبینی ناراحت نمیشی!؟ خدا چرا به بعضی همه چی دادی که تو رو از یاد بردن!؟ بعدشم میگن خودمون تلاش کردیم !؟ خدا جون چرا دنیا اینجوری شده!؟ حتما حکمتی داره!؟ آره حتما چون کارای تو هیچ وقت بی حکمت نیست!؟ خدا چرا ادما همه چی رو تو پول میبینن!؟ خیلی دوست داشتم بدونم!؟ خدا من همیشه راضی بودن به رضای تو !؟ خداشکر هیچوقت هم کم نیاوردم!؟ خداجون من همیشه تو حس میکنم!؟ چون تو رو باور دارم چرا!؟ اینکه سلامتی دادی به من اینکه منو آفریدی اینکه همیشه کمکم کردی اینکه وقتی صدات زدم جوابم رو دادی اینکه دوسم داری اینکه اینقدر بزرگی اینکه اینقدر بخشنده هستی اینکه من هر بدی میکنم تو باخوبی جواب منو میدی اینکه تو بهترین هستی اینکه به هیچکس محتاج نیستی اینکه بزرگی اینکه دوستت دارم خدا جونم اینکه همیشه تو نگهدار من و خانوادم بودی اینکه تو روزی رسون هستی اینکه اگه تو نبودی دنیایی نبود اینکه............................................................... خدا جون ببخشید خیلی عادی حرف زدم خداجونم دوستت دارم خدا جون مرسی که بیادم بودی و هستی امیدوارم بتونم که میدونم نمیتونم جبران کنم درضمن تو احتیاجی نداری مرسی که به حرفام گوش دادی خدا جون اون موضوع رو هم به تو واگذار میکنم هرچه حکمت تو باشه همون میش فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته زیـــــــــبایــــــم هنوز نتوانسته ام درد عمیق نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم عشــــــــــــــــــــــق من هنوز صـــــدای زیبای مستیت و هنوز گم شدن در قطره قطره ی بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته پرنده را که ازاد کنی روزی برمــــــــــی گردد و مــــــــــــــن خاکـــــــی از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!! مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . که مشکل ما را حل کند . شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد موازي عاشقانه به هم رسيدند. بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم.کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده به من نشان داد و گفت:آبی که کف دستم جای گرفته است می بینی؟این نشانه ی عشق من است! و به راستی چنین بود.مادا میکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دست ها باقی می ماند.اما اگر انگشتانمان را سخت و سفت به هم بچسبانیم و سعی کنیم که آ ب ها را به اجبار در دستانمان حفظ کنیم با کوچک ترین تکانی آب ها به زمین سرازیر می شوند. این بزرگ ترین اشتباهی است که مردم در هنگام عاشق شدن مر تکب می شوند.آن ها می خواهند عشق را به اجبار حفظ کنند.به او امر میکنند.از او انتظار دارند.بدین گونه است که عشقشان هم چون همان آب ها با کوچک ترین تکانی از بین می رود و نابود می شود. عشق باید آزاد باشد شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید. اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد. بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید. نصیحت کنید اما امر نکنید. خواهش کنید,دستور ندهید. . . ممکن است آسان به نظر رسد اما این درسی است که تمرین و ممارست آن یک عمر طول می کشد!به یاد داشته باشید که زندگی تعداد نفس های ما نیست بلکه چگونه سپری شدن نفس هاست!
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصد
می نشینم به تماشا ،به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه ی شب را به تو می اندیشم
چیستی ؟خواب وخیالی ؟سفری ؟خاطره ای ؟
که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست
یا در آغوش منی ،یا به تو می اندیشم
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیای که می اندیشی ؟
من که تنها به تو ، تنها به تو می اندیشم.
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط

| Design By : Night Melody |

